سفر نامه عشق : 

 

چشمم که به خانه اش افتاد يکباره چنان دست دلم لرزيد که
 

جام اشکم افتاد و شکست و هواي حرمش پر شد از هق هق من...


آري من آمدم ..

 

تمامي حاجاتي که در ذهنم بود ، از شرم روي ماه یار خجالت کشيده و غروب کردند .


مگر مي شود تو را ديد و چيز ديگري خواست ؟

 

 

 احساس قريب و غریبی  داشتم . 

 

حس مي کردم عطر حضور او بيش از هميشه ايام در همه هستي جاري است .


گويي دريچه اي به عرش و بيت المعمور باز شده است ...

انگار زورق طوفان زده اي بودم که به ساحل سعادت رسيده ام

دل بي قرارم  هنوز مي لرزيد اما شاد و سبکبال دورش مي گرديدم .


 

با زلالي چشم ترم او را مي ديدم که به من مي نگرد و من از فرط شادي مدام مي گريستم
و با کلام عاشقانه و اشک شوق حلقه ي گل برايش مي بافتم .

لحظه لحظه از لب لعلش در سکوت نور مي نوشيدم و از نگاهش ستاره مي چيدم ...
حظ بديعي وجودم را حيات مي بخشيد .


گويي فرشتگان کوله بار سنگيني را از دوشم برداشتند و بر زمين نهادند و من آرام در بَرَش آسودم و غم اين قفس را چه آسان از ياد بردم...

مثل اين بود که يکباره همه حوائجم به استجابت رسيده بود ...و در حقيقت معنا ، هم همين گونه بود ... با او همه ي ما بي نيازيم

 

چگونه بگويم چه حالي داشتم ؟ !

عزيز دلم خودت که بارها در محراب نمازت به هنگام نيايش هاي اشکبارت بهتر از اين حال را تجربه کرده اي.اما گفتي تعريف کن که چه شد و چه گذشت ؟  من هم اطاعت امر کردم ...
مثل خود مني از او گفتن و شنيدن را هميشه دوست داري ...

خب ..داشتم مي گفتم ...بارش باران شادي همه روزه سيل آسا  از ديدگانم جاري بود ..گاهي زائرين در حال عبور با ترحم به من مي نگريستند و با اشاره مي پرسيدند چه شده ؟ و...نمي دانستند که اين اشکِ شادي يک وصل بي وصف است و زبان عشق من ...

حس ميکردم جاري چشمانم مائده مهر اوست ...
که کوير روح مرا آبياري مي کند و آينه قلبم را از هر غم و غباری  مي شويد  ...


 

اينک آمده ام در دام

صيادم مي شوي ؟

 دلم را  ....

 دلم را از آنِ خود مي کني ؟

 

 اتفاقات عجيبي در اين سفر برايم رخ داد مثلا هر دو باري که محرم شدم به لطف خدا باران آمد و هوا  خنک و بهاري شد .همسرم که قبلا بارها به مکه مشرف شده بود گاها مي گفت :

ميترا خدا خيلي دوستت دارد که..و..نمي دانست که من از شنيدن اين جمله که او مرا دوست دارد ، چقدر خوشبحالم می شود ...

 

جلوتر رفتم .کنار درب خانه اش در اوج آن شلوغي به سجده افتادم تمنا کردم  مرا ببخشد و بپذيرد ...نمي دانم چقدر در حال سجده و مناجات بودم فقط مي دانم وقتي سر از زمين برداشتم سنگ فرش خيس اشک بود و من غرق عرق ..

 

عجيب بود که در همه آن مدت در آن شلوغي احدي من را لگد نکرد ..وقتي بلند شدم  ديدم خادم مهرباني بالاي سرم ايستاده و در تمام مدت او بوده که دورم را خالي نگاه داشته ...ساعتي بعد ديدم که خال سرخ کوچکي وسط پيشاني ام نقش بسته است
 واز آنجايي که خيلي خوش خيالم  نامش را گذاشتم
بوسه لبيک ...

 

 در پاي کعبه ات پناه گرفتم
بوسه برمن زدی و آرام گرفتم

اين در که بسته است ! کي باز مي شود ؟
آيا اين قايم باشک تمام مي شود ؟

 

از من مرنج ، من يک مجنونم  دلم نمي خواهد قلمم در قفس تنگ قافيه و غیره اسير شود ...دلم نمي خواهد عاقل باشم ، شاعر و يا حتا فرزانه فرهيخته اي بشوم و....

فقط  بگذار هر طور دلم مي خواهد تصورت کنم و هر چه دل تنگم مي خواهد بگويم .

 

 بگذار خيال کنم مثل همه بندگان خوبت مرا هم دوستم داري .

 

حال و احوالي بي نظيري بود  ، حس مي کردم در بهشت گام بر مي دارم .
هوا پر بود از  بوي خدا و ملائک ... به هنگام شادی زمان چه زود سپری می شود

 

ياد باد آن وصل بي وصف در برَ ِتو ، ياد باد ...


کاش هميشه همانطور مَحرم و مُحرم باشم .

با او و هنگام وصل هيچ حزن و یا هراسي ندارم و مشکلات محو و بي رنگ مي شوند و از همه کس و همه چيز بي نياز مي گردم ...

با وجود بيماري که دارم و از دو پله به سختي بالا مي روم ، نمي دانم چگونه شد که راه صعب العبور کوه نور را شروع به پيمودن کردم .اواسط راه واقعا بريده بودم ..تا اينکه  آقايي از کنارم عبور کرد و گفت : ذکر ...را بگوييد و راحت بالا رويد ...
و من گفتم و به لطف خدا  به راحتي به غار حرا رسيدم
.


آن بالا يادم آمد که در نثر خدايم آرزوست ، نوشته بودم کاش کلامش کاش کوه طور ...

به دلم افتاد که اين نثر به لطف آن مهربان  به استجابت رسيده که من آنجا هستم .
 دلم نمي آمد که از کوه پايين بيايم ... بلاخره  بعد از نماز مغرب بازگشتيم ...


 

بي هوا يک هو قاصدي گفت وقت وصل تمام است ...
دو شبانه روز در دل و ديده خون گريستم تا عاقبت تقدير تغيير کرد و من مهلت مجدد يافتم ...گويي در قفسي را بعد از قرنها غم باز کردند چنان عاشقانه ، با شتاب به سويش بال گشودم که مگو و مپرس ...
رفتارم خيلي خنده دار شده بود ...خودم حيران ماندم که چه بود و چه شد ؟!

 

حجر السود و درو ديوار خانه اش را بوسه باران مي کردم گويي ديدار آخراست و براي هميشه از خود خدا ، مي خواهم خداحافظي کنم .نمي شد از آنجا دل کند و بازگشت ..اما چاره اي نبود ...بي تاب و بي قرار هزار بار تلاوت سوره توحيد را نذر کردم که پاسخ استخاره ام کلامي بيايد که حالم عوض شود و آرام بگيرم به لطف آن مهربان آيات مرتبط و عجيب و بسيار نويدي بخشي آمد که بسيار تسکين دهنده بود .


 

خدایا اشک هایم هايم را براي پل زدن به عرش تو و رسيدن به تو دوست دارم
زيرا جاري چشمانم روديست به سوي وجود بيکران تو ..مگذار اين چشمه خشک شود و وصل به آخر رسد ... خدایا !کمک کن آنگونه شوم که مورد رضايت توست ...


به او گفتم بند از پای ِدل من و تو باز کند

تا از دلبستگي ها و غم هاي دنيا رها شويم و دست دلمان را بگيرد و دنبال خودش ببرد ...

نسخه پرفسفر فرشته ..

با داشتن یک ارتباط خوب

با خدا و خوب بودن و خوبی

کردن ، می توان از دیگران

سبقت گرفت و برتر شد..

 

ایده های فرشته

آدرس اینستاگرام  :

https://www.instagram.com/mitra.Aghdasia

 

کانال تلگرام دوستان خدا  :

https://telegram.me/FereshteyeMehr

حاضرین در سایت

ما 88 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

آمار بازدیدها

آیه ی ماه

  دوستان خدا
به جز اهل تقوا نباشند
ليکن اکثر مردم از اين مطلب
آگاه نيستند .  انفال - 34

نامه به خداوند

❤  ❤   ❤   

جستجو در سایت

آخرین مطالب

پربازدیدترین ها